تبليغاتX
از وقتی اومدی

از وقتی اومدی

برادر خواهری طوری!

سلام عشق موشولم...

سلام سامیار سوسولم...

روز ۱۴ فروردین ۱۳۹۱ ساعت ۱۰.۴۰ صبح یه فرشته ی زیبا به جمع سه نفرمون اضافه شد... نامش را سایا بمعنی زلال- یکرنگ و بی ریا نهادیم...باشد که مبارک باشد...

پی نوشت:

۱- گفتنی اینقدر زیاده که این پی نوشتا باید تا هزار بره ولی سنگ بزرگ علامت نزدنه!... پس به ذکر چند نکته کلیدی طوری اکتفا میکنیم و سعی میکنیم خاطرات این روزا رو تو ذهنمون و عکسا و فیلما ثبت کنیم...

۲- برادر دوسال و نیمه ی سایا این روزا سی ماهگی رو با قد۹۳ و وزن ۱۴.۱۰۰ پشت سر گذاشته و مردی شده واسه خودش... ماشالا...

۳-بردار دوسال و نیمه ی سایا این روزا لقب بیگ برادر رو داره و مسئولیتها قبول میکنه در قبال لیتل سیسترش! از کمک کردن به مادر مادرا واسه حموم کردن سایا بگیر تا اوردن لباس و پمپرزو ... مادر باشه که جبران کنم بخدا...

۴-برادر دوسال و نیمه ی سایا این روزا خیلی بیش از پیش به پدرپدرا وابسته شده... سایش همیشه بالای سرت!...

۵-برادر دوسال و نیمه ی سایا این روزا به نظرم بیشتر از همسناش بزرگ شده... چون خیلی زود با این جمله اشنا شده *شما بزرگی ... این کوچولوئه! گناه داره!!!*... مادرت واست فوت کنه...

۶-برادر دوسال و نیمه ی سایا این روزا واقعا واقعا واقعا شیرین زبون و شیرین ادا شده ... مادرکش طوری...

۷-برای سامیار:  دلم برای نوزادیت... بوت... حال و هوای اونروزا خیلی تنگ شده... خیلی بیشتر از اونروزا دوست دارم زیباروی مادر...

۸- خدایا شکرت بی منتها و بی انتها ... مثل همیشه نگاهمون کن...

۹-ممنون از همتون که به یادمون بودین و منتظر بودین:*

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391ساعت 2:21  توسط مامان مرجان  | 

۲۶ماه عاشق طوری...

سلام عشق موشول مادرا... سامیار سوسول دلبرا...

مرد کوچک مادر! گفتنی از این روزات خیلی دارم... ولی همیشه زبونم قاصرطوریه لامصب!... سعی میکنم لحظه به لحظه ی این با تو بودنا رو تو خاطرم نگه دارم و با عکس و فیلم این روزا رو برات به تصویر بکشم...

فقط دوست دارم بدونی که بدجوری وجودم به وجودت بستس و بخاطر وجود همایونی فوق الذکر خدا رو هرچه قدر شکر کنم و سپاسگذارش باشم کمه... مادر مادرا خودش میدونه...

پی نوشت:

۱- مرد کوچک مادر مادرا این روزا اینقدر بزرگ شده که بگه مامی! شوما بیبی داری... بیخواب!...

۲- مرد کوچک مادر مادرا این روزا اینقدر بزرگ شده که عشق کمک کردن به مامانشو داشته باشه... از جارو کشیدن تا لباس پهن کردن و نوم نوم نوم درست کردن!... بعدم چشاشو ریز کنه یه لبخند به پهنای صورتش بزنه و بگه خووشال(خوشحال) شدی؟ کی فکر میکردم وقتی کارم دوبله و سوبله طوری بشه اینقدر خوووشحال بشم؟!... ولی به اندازه ی تمام خوشحالیای دنیا خوشحالم...

۳- مرد کوچک مادر مادرا طبق سونوگرافی اخر مادر مادرا صاحب یه خواهر زیبارو خواهد شد... خودشیفته طوری... باشد که مبارک باشد...

۴- مرد کوچک مادر مادرا پروژه ای در دست انجام دارد تحت عنوان پوشک گیری طوری... باشد که مبارک باشد...

۵- دل مادر مادرا این روزا تنگ تمام لحظه هاییه که با عزیزانش تجربه نکرده! دوست داشتم بزرگ شدن مرد کوچک مادر مادرا رو باهاشون تجربه کنم و از لذت بردنشون مضاعف طوری لذت ببرم...

۶- راستشو بخوای دلم نمیاد از سختیای این روزا بنویسم... چون کنار یه لبخند تو از هیچم کمتره... فقط گفتم که ناگفته طوری نباشه...

۷- خدایا بازم شکرت بی انتها و منتها... همچنان دوستمون داشته باش...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آذر 1390ساعت 6:12  توسط مامان مرجان  | 

بیست و چهار ماه بعبارتی میکنه دوسال!!!

سلام شیرین شکرترینم...

بعد از یه عالمه تاخیر اومدم بگم سامیار سوهانی تمام عمر و امید مادرا دوساله شد... باشد که مبارک باشد...

وقتی نوزاد بودی میشنیدم که یکی بچش دوسالشه میگفتم خوش بحالش از اب و گل در اومده! الان میخندم ... همیشه پیش داوریام راجع به بچه ها یه جورایی درست نیست... نه که غلط باشه ها ... نه!

دیگه الان اینقدر شیرین کاری میکنی که لحظه به لحظه هم دست به کیبورد! شم نمیتونم ثبتشون کنم... شاید واسه همینه که یکم... فقط یکم کم کار شدم!

پی نوشت:

۱- شیرین شکر دوساله ی مادرا قدش تو دوسالگی ۹۰ و وزنش ۱۳.۵۰۰بود... ماشالا به قد و قامتت مادر...

۲- شیرین شکر دوساله ی مادرا اگه خدا بخواد در استانه ی دوسال و نیمگی داداش بزرگه میشه! واسه نی نی که هنوز نمیدونیم چیه... دعا میکنیم که سالم باشه ... باشد که مبارک باشد...

۳- شیرین شکر دوساله ی مادرا کاملا صحبت میکنه به زبون شیرین فارسی و گهگاهی انگلیسی طوری... وقتی که کسی باهاش انگلیسی صحبت میکنه فکر میکنم کامل میفهمه ... و من از این موضوع خوشحالم...

۴- شیرین شکر دوساله ی مادرا اولین هیرکات جدی! را پس از بسی این در و ان در زدن و به ارایشگاههای مختلف سرزدن و نتیجه نگرفتن از جهت همکاری نکردن نامبرده در منزل توسط مادر مادرا در مورخ بیستم اگوست دوهزارو یازده میلادی انجام داد... باشد که مبارک باشد...

۵- زحمت تولد امسال شیرین شکر دوساله ی مادرا رو تمام و کمال خاله لیزای مهربونترین کشید ... پس ویوا خاله بزرگه...

۶- شیرین شکر دوساله ی مادرا دل مادر مادرا رو به طرز بدی برده... تمام روزام شکر به خاطرش شده...

۷- تو این چندماه روزای خوب داشتیم... روزای بد داشتیم... روزای خیلی بد داشتیم که اصلا نفهمیدم که چرا و چی شد! ولی از حکمت خدا مطمئنم... سو ایتز اوکی به نظرم... مرور زمان رو توصیه میکنم ...

۸- بند ویژه طوری: التماس دعای خیر از همتون واسه ی یه دوست خوب بی هیچ اضافه ای...

۹- یه حرفایی این روزا شدیدا و قویا وصف حال و مدنظر مادر مادراست...

۱۰- فافا جون... قالبم ترکید! ببخش که عوضش کردم... بازم ممنون از محبت همیشگیت...

۱۱- خدایا مثل همیشه بیشترین شکر مال توئه... شکرت بی انتها و منتها... 

 

این روزای سامیار که بیشتر از همیشه وقتی خوشحاله که از در خونه میره بیرون...

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم آبان 1390ساعت 2:52  توسط مامان مرجان  | 

بیست و یک ماهه ی شیرین:)

سلام عمر و امید مادرا... صبح سپید دلبرا...

نازنین پسر زیباروی مادر همین امروز بیست و یه ماهش شد... باشد که مبارک باشد... داشتم ارشیو عکسای ماه به ماهتو نگاه میکردم... فقط میتونم بگم خدایا!!! خیلی بزرگی... شکر...

پی نوشت:

۱- عمر و امید بیست و یک ماهه ی مادرا این روزا با سرعت زیادی شروع به حرف زدن کرده... دیگه همه ی کلماتو براحتی تلفظ طوری میکنه و منظورشو طی یک جمله که متشکل از امیزه ای از کلمات فارسی و انگلیسیه! بیان میکنه که عموما مادر مادرا میفهمه که چی میگه:)...

۲- عمر و امید بیست و یک ماهه ی مادرا تا یه ادم با زبونی غیر از فارسی میبینه سریع میگه های!!! و شروع میکنه به شیرین زبونی های انگلیسی طوری... که باعث میشه ادم مذکور هرچقدرم یخ باشه لبخندی بزنه و شروع به صحبت باهاش کنه... روابط عمومی محترم اونجا طوری * :)...

*- مخاطب خاص و نوستالوژیک طوری...

۳- عمر و امید بیست و یک ماهه ی مادرا این روزا از مادر مادرا اگه واقعا عصبانی بشه! حساب میبره و من از این موضوع بسیار بخودم میبالم...واست لازمه ...

۴- عمر و امید بیست و یک ماهه ی مادر مادرا زیباترین روزها و لحظه ها رو برای مادر مادرا و پدر پدرا داره رقم میزنه ...

۵- عمر و امید بیست و یک ماهه ی مادرا رسما برای خودش مردی شد و از شیر شب هم خداحافظی کرد... باشد که مبارک باشد...

۶- عمر و امید بیست و یک ماهه ی مادرا ای بی سی دی رو کامل از حفظه و به شیرین ترین شیوه میخونه... ولی امان از روزی که مادرمادرا ازش بخواد که بخونه یا بخواد که فیلم بگیره... متاسفانه فیلمی تا این لحظه در ارشیو موجود نمیباشد...

۷- عمرو امید بیست و یک ماهه ی مادرا شعرای مدنظرش بیشتر توی ده شلمرود - گروه رستاک! - توینکل توینکل - اینسی وینسی اسپایدر- د ویلز ان دِ باس گو روند اند روند - هد شولدرز- زوم زوم و کلا ترانه های کودکان مادر گوس کلابه و همه ی شعرهای فوق الذکرو پانتومیم طوری اجرا میکنه به شیوه ای بسیار نمکین طوری...

۸- دلتنگی طوری ...

۹- خدایا بی انتها و بی منتها شکر...

یک روزگی عمر و امید مادرا...

  

 بیست و یک ماهگی عمر و امید مادرا...

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم تیر 1390ساعت 5:33  توسط مامان مرجان  | 

نوزده ماه ... یه چی میگم... یه چی میشنوی!!!

سلام مادر مادرای من... دلبرک بلای من...

بزرگترین دلخوشی این روزای من... یه جور ناجورطوری جونم به جونت بستس!

این ماهم طبق روال ۱۸ماه گذشته بزنم به تخته... بزرگ و بزرگتر شدی کاملا محسوس... 

پی نوشت:

۱- دلبرک بلای مادر مادرا دایره ی لغاتش داره بزرگ و بزرگتر میشه مثل خودش ... کلماتی که میگی همشو واست ضبط کردم و تو ارشیو جهت ارائه موجود میباشد... ولی بامزه هاشو که یادم هست واست مینویسم:

آلالو =  I love U - تِکِر= Take care!!! - میسو = Miss U !!! گیدی گیدیااا=گلبهار - مووشی= مژگان - که البته خوندن همه ی اینا کی بود مانند شنیدن...

لازم به ذکر است که نامیرده کلا تمامی اسامی کلیه افراد فامیل و دوستان و آشنایان را با سیستمی بسیار شیرین ادا میکند و دلربائی مینماید مثال زدنی طوری...

۲- دلبرک بلای مادر مادرا با رفتن دو روز به پلی گروپ دیگه وارد جامعه شده ... باشد که مبارک باشد... قربون چشای گردت برم مادر وقتی که نمیفهمی مربیا و مامانای دیگه چی بهت میگن... ولی نمیدونم زبون بچه ها چیه که با همشون حرف میزنی و بازی میکنی...

۳- دلبرک بلای مادرا در عنفوان ۲۰ ماهگی دیگه واسه خودش نیمچه مردی!!! شده و تو طول روز شیرمادر نمیخوره... باشد که مبارک باشد... من قربون منطق و مرامت... جبران کنم مادر...

۴- دلبرک بلای مادرا وقتی که کار بدی میکنه و میدونه که مادر مادرا ناراحت شده سریع میاد لپامو میگیره و تو چشام نگاه میکنه محکم لبامو میبوسه و میگه موووووسسس!!! حالا اگه مادر مادرا خیلی عصبانی شده باشه... همونطوری که لپامو گرفته میگه ببشی که همون ببخشید خودمونه و سیکل مذکور طی میشه و اگه خیلی خیلی خیلی عصبانی شده باشم سیکل بالا به انضمام یه ماماااااااان با یه اهنگ دلنشین و به انضمام یه الالو(ای لاو یو) ئه که مادر مادرا رو به نهایت میرسونه...

۵- با ذکر دو مثال توضیح دهید که چه جوری در طول روز کند میگذره ولی کلا اینقدر داره تند میگذره؟(بارم ۲۰ نمره)...

۶- این روزها بسی نوستالوژی بر مادر مادرا مستولیست...

۷- خدایا... نان استاپ!!! شکرت...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1390ساعت 3:39  توسط مامان مرجان  | 

طبق روال گذشته چندصدتا یکی!!!

سلام زیباترین مادرا...

عشق موشول دلبرا...

به رسم شروع هرپست جدید که جدیدا باب شده بعد از یه غیبت کبری طوری مجددا اومدم که از شیرین ادائی ها و دلبریهات بگم. زندگیم داره لحظه به لحظه با تو میگذره و خوش میگذره گرچه که یه موقعائی واقعا سخت میگذره... نمیدونم خدارو چه شکلی به خاطر بزرگترین نعمت و برکت زندگیم شکر کنم فقط با بودن تو خیلی حسش میکنم و ازش میخوام نگات کنه... همین...

داری بزرگ!!! میشی...

پی نوشت:

۱- زیباروی ۱۸ماهه ی مادرا بجای دوتاواکسن در دیار غربت ۳عدد نوش جون کرد... باشد که مبارک باشد...

۲- زیباروی ۱۸ماهه ی مادرا به ۱۲تا دندون قبلیش ۴تا نیش توک زده طوری!!! هم اضافه شد... باشد که مجددا مبارک باشد...

۳- زیباروی ۱۸ماهه ی مادرا قدش در یکسال و نیمگی ۸۳ و وزنش ۱۲.۵۰۰ بود... ماشالا به قد و قامتت مادر...

۴- زیباروی ۱۸ماهه ی مادرا دیگه واقعا داره کلمات و جمله هارو میگه... خیلی هم بامزه میگه... مثلا ای لالیو همون ای لاو یوئه... و تقریبا همه ی اسمارو میتونی بگی... مخصوصا اگه اسم بچه ها باشه...

۵- زیباروی ۱۸ماهه ی مادرا عاشق اینه که یه کار پسندیده انجام بده و مادرمادرا با صدای بلند و لهجه ای که دیگه همه در جریانشن بگه تشوییییییق!!! بعد که همه دست زدن از ذوق بالا پائین بپره و خودشو تشویق کنه...

۶- زیباروی ۱۸ماهه ی مادرا دیگه میدونه oovoo چیه و تا ارتباطی برقرار میشه سریع شروع میکنه به شیرین کاری و بابای و نانای و ماهی شدن و همه ی اسما و جمله هایی رو که بلده گفتن و ... البته لازم به ذکره که موارد فوق الذکر زمانی بصورت کامل انجام خواهد شد که نامبرده از حال و حوصله ی کافی بهره مند باشند...

۷- زیباروی ۱۸ماهه ی مادرا عاشق انداختن وسایل خونه-اسباب بازی- و هرچی که تو دست بیاد توی سطل اشغال یا توالت فرنگیه... خیلیم حرفه ای با پا پدال سطل اشغالو فشار میده و از اون حرفه ای تر سیفون توالتو میکشه!!! بالاخره هرکسی تو زندگی یه تفریحی داره دیگه... اینه وضع زندگی من...

۸- زیباروی ۱۸ماهه ی مادرا صاحب یه پسر عموی زیبارو به اسم کیان شد... باشد که مبارک باشد...

۹- خدائی که از همه زیباروتری... همه جوره شکرت...

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم اردیبهشت 1390ساعت 17:17  توسط مامان مرجان  | 

تشکرطوری!

سلام نازدار مادر...

سلام دلدار مادر...

این قالبو یکی از دوستای عزیزاینترنتیمون تینا جون زحمت کشیده و واسمون درست کرده... باشد که مبارک باشد...

پس ویوا تینای مهربون طوری...

پس ویوا قالب زیبارو طوری...

پی نوشت:

۱- یه وقتایی... یه کسایی... یه لطفایی ... یه جاهایی که انتظارشو نداری بهت میکنن که خیلی میچسبه...

۲- خدایا همچنان نان استاپ!!! بی انتها و بی منتها شکرت...

یه عکسم میذارم که خیلی شرمنده ی دوستان بیشتر از این نباشم...تا یه پست بلندبالای چند تا یکی!!! مجددا اپ کنم...

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام فروردین 1390ساعت 0:45  توسط مامان مرجان  | 

16ماهگیتو قربون!!!

سلام عشق موشول مادرا...سامیار سوسول دلبرا...

عزیز دلم 16 ماه از با تو بودن گذشت. این روزای من با تو نمیدونم چه طوری میگذره ولی اینو میدونم که خیلی تند تند طوری میگذره. هرشب میگم وای... خدایا... یه عالمه کار که میخواستم انجام بدم و نشد...

لازم به ذکره که اینجا ضرب المثل معروف روز از نو روزی از نو بر من بسی مستولی میگردد هر روز...

پی نوشت:

1-     سامیار سوسول دلبرای 16ماهه اولین جمله ی زندگیشو دقیقا توی 16ماهگی گفت:مااامان بیاااا و جهت یادآوری خودم میگم مااااامانو با یه کشی میگی که میخوام بخورمت...

2-     سامیار سوسول دلبرای 16ماهه 8تا دندون کامل داره و 4تا نصفه (دوتا کرسیای بالا و کرسیای سمت راست پائین)...

3-     سامیار سوسول دلبرای 16ماهه بدون کمک میتونه کلاهشو بذاره سرش و اصرار به پوشیدن لباس و کفش و جوراب داره شدیدا و قویا...

4-     سامیار سوسول دلبرای 16ماهه کاملا میفهمه که چه کاری بده و چه کاری خوب!!! اگه فعل پسندیده طوری انجام بده که با برق چشاش یه نگا به مادر مادرا میکنه و منتظر کلمه ی تشوییییققق!!! و صدای کف زدنه و اگه فعل ناپسندطوری باشه سریع شی ء مورد نظر را ناز کرده و بوس مینماید... شیء موردنظر اعم از دمپائی-شوفاژ-گل-حصار خونه یا هرچیز دیگری میتواند باشد.

5-     سامیار سوسول دلبرای 16ماهه ارادت خاصی به دو ترانه ی تو که چشمات خیلی قشنگه!!! و سوسن خانم!!! داره ... و دیگه کار این ارادت داره به جاهای باریک کشیده میشه...

6-     سامیار سوسول دلبرای 16ماهه رسم دلبری رو خوب یاد گرفته... عاشقتم دلبر زیباروی مادرا...

7-     مادر سامیار سوسول دلبرای 16ماهه دلش برای خیلیا تنگ شده که از همین تریبون سواستفاده طوری این موضوع رو اعلام میکنه...

8-     خدایا شکرت بی انتها... بی منتها... بی ادعا...

بعدا نوشت:

-       تایتل پست مورد نظر به درخواست پدر پدرا تغییر پیدا کرد!!!منم که خراب ریفیق طوری:)

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم بهمن 1389ساعت 4:14  توسط مامان مرجان  | 

روم به دیوار طوری... هزارتایکی!!!

سلام دلدار مادر... سلام نازدار مادر... سلام سامیار مادر...

مادر مادرای من... شرمندتم بخدا... بعد از تو شرمنده ی همه ی دوستائیم که با محبتاشون شرمندمون کردن...

پس ویوا شرمنده کنندگان و ویوا من...

بالاخره بعد از یه غیبت نسبتا کبری طوری اومدم که بگم... ولی اینقدر اتفاقات مختلف افتاده که نمیدونم از کجا شروع کنم... اِنی وِی!!! زندگیمون تو این دوماه و نیم خیلی تغییر کرده یعنی کلا تغییر کرده...

مهرماهی که گذشت، خوش گذشت... به تولد بازی گذشت... آبان ماهی که گذشت به کار و جمع کردن و از همه مهمتر... دل کندن از یه دنیا گذشت... دل کندن از همه ی عشقایی که امیدوارم خیلی زود ببینیمشون... آذرماهی که گذشت به هاج و واج موندن ما و خو گرفتن با محیط جدید گذشت... و نیمه ی دی که گذشت به دلتنگی واسه ی همه چیز گذشت... تا چه پیش آید!!!

پی نوشت:

1-     سامیار 15ماهه ی مادرا حالا دیگه 10 دندونه شده(کرسیای بالا) و در شرف 12 دندونه شدنه(کرسیای پائین)... باشد که مبارک باشد...

2-     سامیار 15ماهه ی مادرا حالا دیگه معنی و مفهوم حرفا رو کاملا میفهمه...

3-     سامیار 15ماهه ی مادرا حالا دیگه تا میگیم مامانی رو دوست داری سرشو بالا پائین میبره میگه یس یس یس...یه موقعائیم که جوابش منفیه سرشو به راست و چپ تکون میده و میگه نه نه نه...وقتی میگیم فهمیدی؟! میخنده و سرشو بالا پایین میبره...

4-     سامیار 15ماهه ی مادرا حالا دیگه بزن قدشو تا هرموقع که طرف مقابل جون داشته باشه تکرار میکنه...

5-     سامیار 15ماهه ی مادرا حالا دیگه رقصی داره خوراک و منحصر بفرد که عاشقشم... و سعی کردنش واسه ی بشکن زدن جای بسی تقدیر و تشکر داره...

6-     سامیار 15ماهه ی مادرا حالا دیگه از بالا رفتن از پله ها با سرعت مافوق تصور استاد شده و پائین اومدن زیاد مدنظرش نیست...

7-     سامیار 15ماهه ی مادرا حالا دیگه اگر چیزی رو بگیره و نخواد بده باید با انبر قفلی ازدستش دربیاری تازه ... ماشالا به زور بازوت مادر...

8-     سامیار 15ماهه ی مادرا حالا دیگه خیلی کلمه ها رو میگه و تقریبا اهنگ همه ی کلمه ها و جمله هارو بعد از بقیه تکرار میکنه... (هستی بیشترین اسمیه که صدا میکنی... به خشایار میگی حشی... به گلبهار میگی گیگی... به عمو هم میگی همو!!!)

9-     سامیار 15ماهه ی مادرا حالا دیگه تا سگ میبینه هاپ هاپ میکنه...

10- سامیار 15ماهه ی مادرا حالا دیگه تا پرنده میبینه جوجو جوجه میکنه...

11- سامیار 15ماهه ی مادرا حالا دیگه تا هر حیونی بجز موارد فوق الذکر میبینه پیشی پیشی میکنه...

12- سامیار 15ماهه ی مادرا حالا دیگه هرکی از در میره بیرون بجای گریه کردن پشتش خیلی منطقی دستاشو باز میکنه و کش دار میگه... رففففففتتتتتتتتتت...

13- سامیار 15ماهه ی مادرا حالا دیگه لات دلبری شده که نگو و نپرس...

14- قدت تو 15ماهگی ۸۰!!! و وزنت ۱۱.۵۰۰... ماشالا...

15- جای همه ی عشقامون وقتی سامیار یه کار جدیدی میکنه اینجا پیشمون اینقدر خالیه که 100 درصد لذتشو نمیبریم ولی خدا رو شکر میکنیم...

16- ویوا همه ی عشقایی که اینجان و نذاشتن اب تو دلمون تکون بخوره...

17- ویوا همه ی عزیزائی که بهمون سر زدن و شرمندمون کردن...

18- خدایا... اول و آخر... شکرت بی انتها و بی منتها... ویوا خودت و خودت...

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم دی 1389ساعت 5:23  توسط مامان مرجان  | 

تولد دوستانه سامیار و تم کفش دوزک:)

سلام سامیار مادر... سلام نازدار مادر...

یه جشن دوستانه ی صمیمی روز پنجشنبه پانزدهم مهرماه هشتاد و نه واست گرفتیم که مجددا باید عرض کنم که خیلی بهمون خوش گذشت...

عکساشم تو ادامه ی مطلب واسه همه ی عزیزائی که دیگه خیلی دارن شرمنده میکنن میذارم که مجددا از خجالتتون دربیام...

پی نوشت:

۱- اصلا فکر نکنین این پست از پست قبلی کپی برداری شده ها...مدیونین:)

۲- سعی کردم عکسا کاملتر از پست قبلی باشه...

۳- کیوان خوبم ممنونم از همراهیت... هرچند آی غرزدی... آی غر زدی... ولی آی کار کردی...آی کار کردی..

۴- خاله مریم و خاله مژگان بازم خیلی از کمال همکاریتون کمال تشکرو دارم...

۵- خاله آنی... خاله مهکامه... خاله مرضیه از کمک بی دریغتون یه دنیا ممنونم...

۶- تشکر ویژه از مامان بزرگ مانی و مامان بزرگ سامیار بخاطر لباس...

۷- امیر منیری عزیز و مریم بهمنیار خوبم بابت عکسا ممنونتونم یه دنیا...

۸- سامیار مهربونم... ازت بخاطر همکاریت ممنونم... میدونم خیلی اذیت شدی ولی خاطره های خوبی بجا موند...

۹- خدایا بیشترین شکر و تشکر مال توئه... شکر...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مهر 1389ساعت 3:33  توسط مامان مرجان  |